مایوسی ماه
در حوض مان نشسته
بید های مجنون از ترس باد شکسته
نفسهای ماهی در حوض یخ بسته
ومن از زندگیییییییییییییییییییییی خسته خسته
دلم گرفته برای آدمایی که زیر بارون برات میمیرن میان زیر چترت اما وقتی آفتاب شد همه چیز یادشون میره
دستانی داشتم که حتی کاکتوس را هم نوازش میکرد
ودلی که محبت کلاغ هم ناچیز نمی شمرد
امروز نگاهم خنجری شده که همه را میدرد
دخترک چوپانی که دیگر دلش برای نی وگله تنگ نخواهد شد
میخواهد برود سکوت شود زانویش را بغل کند وبگوید بس است من دیگر بازی نمیکنم
حافظه ام اگر درست یاری ام کند
زندگی ام سراسر ضیافتی بود که هیچ شرابی مستی عشقی نداشت
دوشیزه ای که هیچ وقت بزرگ نشد
همواره خود را از همه دزدیده ام
گریخته ام
کینه های دیرینه را با سکوتی تلخ بلعید ه ام
تمام لذت را فرو کشته ام
کاش میشد جانیان سلاخ خانه را صدا کنم که با قنداق تفنگشان هلاکم کنند
قبل از آنکه دیوانه ای شوم وتا مرز جنون بروم
جای تو خالیست عزیزکم میان لحظه های بودنت
میان دقایق خواستنت میان ثانیه های حضورت
جای تو خالیست وقتی که دستهایم را بهانه دستهای مهربان توست
وقتی که چشمانم منتظر به راه توست
وقتی که با هر قطره اشکم نامت را زمزمه میکنم وباز هم سکوت میشوم
سسسسسسسسسسسسسکوت
سلام عزیزانم پوزش میطلبم از اینکه دیر به دیر به دیدنتون میام ودیر به دیر به روز میشم / روزهای پر مشغله ای دارم اما همه تونو دوست دارم درست مثل همون روزهای اول وهمیشه به یادتونم ممنونم که سر میزنید وتشکر از عزیزانی که یاد داشت گله آمیز از نبودنم کرده بودند این شعر تقدیم به همه عزیزان سالها بی صدا گریه کردم
بی بهانه فریاد زدم
شب ها پشت دیوار بی کسی ام با باران گریستم
و یاد تورا با طراوت شبنم ناز کردم
غزل گریه هایم را به مهمانی غمها بردم
نگاه مضطرب دل تنگم را آزرد
چه شبها در خلوت ترانه ها خوابیدم
و آرزوی سقف مجکمی برای جیر جیرکهای تن خسته ام کردم
گاه دستهایم را صادقانه به طرف خدا تسلیم کردم
اما او هم مرا نشنید نسرین هاشمی فر
پناهی کجاست؟
تا آسودن را__برای لجظه ای حتی_
یقین باشد
که به هر سو نگاه می کنم
کویر است وبرهوت
فریادی کجاست؟
تا سرودن را جاودانه پژواکی دلنشین باشد
که تا فراسوی مرزهای دید
دروغ است وسکوت
امیدی کجاست؟
تا بودن را بهانه واپسین باشد
که تا اعماق این کرانه ی ماتم خیز
یا’س است
و
سقوط
شادم که در نبودنت می گریم
که با نبودنت حسسسسسسسسست میکنم
شب ها در کنار بستر تنهایی ام شکوفه میدهی
ترا در یاد آشنای خودم میجویم
شادم که خاطراتت چشمان وحشی ام را به جستجویت دعوت میکند
کاش بودی تا سر بر شانه ات غزل غزل گریه میکردم
کاش میشد تمام فاصله را طواف کرد وبه تو رسید
اما کبوتر وحشی ام در لابلای بوته های متروک تنم لانه ساختی
نمیدانم در کدام فصل تنم ماندی اما من تمام فصلها در انتظارت میمانم
صدای سگی مردنی به گوشم میرسد
گامهایم تیز میشود از سیم خاردار میگذرم
پشت سرم اوست با بینی بزرگ ولبان گوشتالود موهای ورم کرده
قدمهایم جلوتر از سکوت تند تر میزند.
پشت یک شمعدانی می ایستم ناخنهایم را قرمز میکنم/به لبانم رنگ عنابی میزنم /در چشمم عسل
مرد رو به رویم می ایستد
به پیکرم نگاه میکند/ شلیک میکند
شاخه شمعدانی را جدا میکنم
قدمهایم را تند تر میکنم
تا برسم به دیدار
تیر دوم شلیک میشود
می افتم فاصله زیاد بود ومسیر طولانی
برای همین ندیدمت
صدای سگ خاموش میشود
زندگی سگی تمام
این روزها نه برای مردن مجالی هست نه گریه کردن نه رهایی
حوصله هیچ کاری را ندارم دلم هوای تو دارد
بی وفاااااااااااااااااا
دلتنگی ام
کبوترانه س
گرفتار وفادار بیزار بیقرار
//////////////
بامت بلند
از همه بیزارم
غیر تو
آمد بال زنان در آسمان دلم
چون پرستو
چرخ زنان چند روزی در فصل بهار دلم
وقتی فهمید دلم به حضورش عادت کرده گفت:
خدا حافظ
گفتم: کوچ؟
گفت: عادت دیرینه ماست
پرسیدم: دیدار ؟
گفت: بهار
بدون اینکه بشنود بغض آلود گفتم:
اگر زنده نباشم......؟
واو چون نقطه از پشت پرده اشکم دور ودور تر شد
آه................آسمان بود وترنم......... وسقوط ستارگان از کهکشان چشمهایم
سلام
زندگی یعنی نا خواسته به دنیا اومدن / مخفیانه گریستن/ دیوانه وار عاشق شدن وعشق ورزیدن/ وعاقبت در حسرت آنچه خواستن سوختن/
اما خدا رو شکر من هر چی رو اراده کردم تونستم وبهش رسیدم
خدایا صد هزار مرتبه شکرت
گله:
امروز تولدم بود آره درست شنیدید تولدددددددددددددددددددددم
از صبح منتظر یه تبریک بودم اما دریغ البته خانواده عزیزم همسر وبچه هام یه جشن خوب خانوادگی را برگزار کردند
اما دوستان بی خیال شدند
چه کنیم دیگه تحویلمون نگرفتن
صدای مسیج از همراه اولم را شنیدم گفتم بالاخره یکی زحمت یه تبریک رو به خودش داد میدونید کی بود؟
بانک سامان تبریک تولدم را گفته بود ونوشته بود یه بسته هدیه شامل 170 مسیج رایگان
بابا دمش گرم بازم بانک سامان
خب از همین الان شروع میکنم ومیفرستم /
به همه کسانی که همیشه اولین کسی بودم که تولدشون رو تبریک گفته ام
اینم شوخی بود به دل نگرفتم چون در ذاتم نیست کینه داشته باشم
سال قبل همین روز توی فلیپین بچه ها واسه م یه جشن خوب برگزار کردند /از همین جا در همین ساعت میگم /سارا مهسا هنا دوستون دارم به یادتونم /کاش الان کنارتون بودم وبا هم مثل همیشه میخوندیم /کلاغا خونه دارن ما نداریم
مرگ بر پاکی برفی که در آن چلچله مرد
مرگ بر چلچله که تیر حرامی را خورد
مرگ بر دشمن دوست مرگ بادا به کمانی که نشانش آهوست
مرگ بر اینهمه درد
مرگ بر حسرت آلوده به درد
مرگ بر اندوه بی مژده عشق
مرگ بر زندگی مرگ آلود
مرگ بر دستانی که در حسرت یک عشق به زانو نشست
مرگ بادا به امیدی که دروپنجره بست
مرگ بر لذت عشق
مرگ بر پروازی که پروبال شکست
مرگ بر شیرینی که به امید فرهاد نشست
تقدیم به همه عزیزانی که در نبودنم به وبم سر زدند آنجا فونت فارسی نبود که جواب بدم
جای تو خالیست عزیزکم
میان لحظه های حسرتم
میان دقایق خواستنت میان ثانیه های حضور
جای تو خالیست در چشمهای منتظرم به راه
وقتی که اشک می ریزد ونامت را زمزمه میکند
باز هم سکوت میشوم
ایکاش می دانستی در دغدغه های آخر جدا شدنم
چه لحظه های عذابی بود
ننوشته های شعرم شدی ای غزل محض
خودم را عادت دادم در کابوس روزهای تهی
گاهی با تو امتداد می شوم
نزدیک
دور
رها
دلتنگ
وتکرار میشوم
نمی دانم شاید بی حضور تو تکرار شده ام تا سهمی از تو باشم
و سکوت میشوم وقتی که دستانم را بهانه دستان مهربان توست
اما تو نمی دانی
با من چه کردی
در میان لکنت ساعت
به روز وروز مره گی به تو میرسم
شرابی هفتصد ساله می نوشم من شراب مینوشم تو دهانت را آب میکشی
دانه دانه دردهایم را میگویم
هذیان نیست به هوشم
میگویم: خوش به حال نسل قبل
تو خمیازه میکشی
وبی حوصله به حرفهایم گوش میدهی
میگویم : برای آشفته کردن گیسوانم اجازه صادر کن موهایم برای انگشتانت بیتابی میکنند
باز هم بی توجهی فاصله را زار میزنم تو انگشت روی لب میگذاری ومیگویی هیس
ایکاش لااقل حرفهایم را شنیده باشی
گناه از من است
اما تو غسل توبه میکنی
نسرین
سلام .سال نو به همه شما عزیزان مبارک/برای همه تون آرزوی موفقیت و کامروایی میکنم .
دوستای خوبم /خیلی وقته ازتون بی خبرم اما دلم با شما بوده وهست/ یادش به خیر روزایی که هفته ای دوبار به روز می شدم گاهی دوستا میگفتن " بابا بی کلاسیه کمتر به روز شو" اما کی گوش میکرد . هر روز بیش از صد بیننده وبلاگ داشتم . همه عشقم سر کشی به وبلاگها بود . اما ........ خب بگذریم . از همه دوستایی که خصوصی وغیره نظر گذاشتن ممنونم /نظر لطفشون بوده /
سلام // میدونم همه از دستم ناراحتید حق دارید همه تونو دوست دارم دلم میخواد بهتون سر بزنم اما شرمنده شما شدم خودمم نمیدونم چه مرگمه اما میدونم زیادی دارم توی زندگی میدوم /باورتون میشه خودمم خودمو گم کردم.هر دفعه واسه یه برنامه زندگی خودمو سر در گم میکنم /این درس خوندن خارج از کشورم کلی اعصابمو داغون کرده /اما همه تونو دوست دارم وبه یادتونم /منو ببخشید /سعی میکنم به زودی به روز بشم /
فدای همه تون نسرین
میان دو فصل ایستاده ام ریحان وخاکستر همه اقیانوسها را برایت گریه کردم
ترا با نخ مژه به چشمانم گره زدم
تا دیروز نگاهم بوی سکوت میداد
امروز صدای چوپانم که تنها در نی لبک دمیده است
این روز ها سرگیجه دارم
هوای دلم سوزی عجیب دارد
کاش میشد باز هم دور پارک هفت بار طواف کنیم وتو برایم بستنی سفارش دهی
حیران شده ام از این سایه از این جاده بی ردپا
میروم به یاد ان روزها برای حضورت شمع روشن کنم
آهسته بیا یاکریمها در خوابند
تقدیم به همه عزیزانی که در نبودم به یادم بودند
شیرین
بیییییییییییییییی
فرهاد
منتشر شد
جهت آگاهی بیشتر به سایت ایبنا خبرگزاری کتاب ایران مراجعه بفر مایید
آدرس سایت http:/www.ibna.ir/vdccoiq4,2bq1s8laa2.html
از بس این این روز ها
استغاثه کردم به درگاهش
حنجره ام زخمی ست
روزی دیگر گذشت
فریاد وزاری ام قیمت گذاری نشد
حتی ککش هم نگزید
نهایتا بمیرم
شاید باورش شود
همواره خود را گریخته ام
خود را دزدیده ام
سحر ها رازهایم را
با کینه های دیرینه زمزمه می کنم
وبا سکوتی تلخ به خواب میروم
لحظه های شیرین در من فرو رفته
خداوند در من نمی خندد
و
ع
ش
ق
در من باکره مانده
نسرین هاشمی فر
ساعت صفر متولد شدم
خیلی اتفاقی-آنروز حتی خورشید هم در نیامد وچراغ لمپا شیشه اش شکست
خودم شنیدم مادرم گفت : ساعت خواب مانده بود وگرنه سقط میشد
اما کسی در گوشم خواند-- اعتماد کن
ما گواهی میدهیم تو متولد شدی
تو باید در زندگی نقش پلنگ را بازی کنی
تا ساعت زندگیت به حرکت در آید
ستاره ها همه به حالم گریستند
اما ستاره خودم بغض کرد
مادرتو بگو / چرا مرا زائئدی
دنیا کسی را اجباری نمیزاید
از کتاب از صدای من قفس میریزد
نسرین هاشمی فر
سلام دوستان این وبلاگ تا اطلاع ثانوی فعالیتی نخواهد داشت
سلام
عزیزانم چند روزی ایران نبودم اما به یادتون بودم .ممنونم که منو فراموش نکردید وسر زدید.این شعر رو به همه شما تقدیم میکنم.
برای روز رفتنت
سفر به خیر
ای غریبه تنها
ای نفرینی مطرود سرزمین پاکیزه دامنان
ای هماواز هم گریه هم درد
سفر به خیر
ای لاله روشن شبهای قیر گونم
سفر به خیر
ای خنده های جاوید
ای عشق سالهای جنون
ای آشنا
سفر به خیر
آرام باش
ای کبوتر سپید
نیلوفرم دیگر در مرداب دل من نخواب
سفر به خیر
چشمان آهویی
سفر به خیر
نسرین هاشمی فر تیر ماه ٨۵
خاطره
دو هفته پیش نشستی داشتیم در کرمانشاه در محل خانه معلم با جناب آقای رضا حساس مسئول صفحه سپیدار روزنامه باختر/ودوستان ارجمند دیگری مانند آقای امین شیر زادی غزلسرا/ آقای سید جعفر عزیزی دوست شاعر وجناب اقای ناصر صارمی شاعر ومترجم وآقای دکتر داوود بیات شاعر /همه این عزیزان منت گذاشتند ودعوت ما را پذیرفتند/محفل شاعرانه وزیبایی داشتیم/ابتدا در مورد کتابهای من صحبت وتبادل نظر شد وسپس هر یک از این عزیزان از شعرهای خودشان ما را میهمان کردند /بسیار محفل زیبایی بود عکسهایی به یادگار گرفتیم وفکر کنم خاطره اش تا سالیان سال خواهد ماند/جا دارد در اینجا من از آقای رضا حساس که زحمت زیادی کشیدند صمیمانه تشکر کنم /همچنین از دوستان عزیزی که تشریف آوردند ومحفل ما را رونق بخشیدند/ضمنن از مسئولین محترم خانه معلم تشکر میکنم به اینجهت که هر سال بیش از بیست بار من میهمانشان هستم وهر بار با روی باز تری از من استقبال میشود بهتر است بگویم خانه پدری من است. شرح کامل این نشست سه شنبه سیزدهم بهمن ماه در روزنامه باختر منتشر میشود/من امروز به این فکر میکردم چقدر زیباست که همیشه در دنیای مجازی نباشیم خوب است گاهی صدفهای تنهایی را بشکافیم ودر چنین محفل های شاعرانه ای دور هم جمع شویم/ شعرها وکلامها را از دهان خود شاعر بشنویم/باز هم ممنونم از دوست مهربانم جناب آقای رضا حساس .
نسرین هاشمی فر
سلام/
دوستان عزیزم کتاب از صدای من قفس میریزد منتشر شد /این کتاب را به دو پسر عزیزم مهرداد وآرش وبه یاردبستانی ام کورش همه خانی تقدیم کرده ام /
کودکی من وتو ///کوچه های پر از عطر اقاقی/کوچه های آشتی/پشت بامهای خالی از قیر وپر از گلهای کاسه شکن/سالهای کودکی من وتو /وایوانهای بلند وهشتی/گلدانهای گل مروارید خاله افسر/ماهی های رنگارنگ.
ایکاش میماندیم در کودکیها یمان/ایکاش میشد باز هم با کاغذ باطله برایم قایق بسازی وروی حوض بیندازی وبا دستهای کوچکت به سوی من بفرستی/امروز بیا وسرنوشتم را قایق کن روی حوض بینداز /ایکاش در جهل وکودکی میماندیم که آنهم عالمی داشت/کاش باز هم من از دستت کتک میخوردم وتو آب نبات چوبی ام را به زور ازم میگرفتی/
شعری از این کتاب را تقدیم همه شما عزیزان میکنم/
رویا ء
در رویاء گم شده ام
با لباسی صورتی ورژی آلبالویی
در خواب
فنجان چای/کلماتم را می سوزاند
تصویری بر لب فنجان می ماند
فالگیر سر میرسد
سرنوشتم را روی کاغذ مچاله میکند
نسرین هاشمی فر
سبیل های چنگیزی
شانه های فشنگ
برنوی دسته بلوطی
وسگی مردنی با زبانی سرخ وآویزان
درختان جنگلی
برگهای خشکشان را
هم چون سرداری فاتح
به پای تو ریختند
تلاقی چشمی باز با علامت بعلاوه دوربین
سفیر گلوله ای که انگار پژواکش زودتر میرسد
ولبخند خونالود جغدی هزار ساله
سنگدل
((در شهری که میشناسم))
سالهاست پرنده ای پر نمیزند
از کتاب خورشید زخمی:نسرین هاشمی فر
یلدا
یلدا شهزاده ایست
بالا بلند
با تن پوشی از شب
ودامنی از ستاره
که هر سال ردای سیاهش را
تا سیبک گلوی آسمان بالا میکشد
یلدا
رد پای پرنده ایست
که مردان گلوله
مردان تیر
مردان خون وخشونت
بر رگبارش بستند
یلدا دوشییزه ای آبستن است
با هفت درد در کمر
که سحر گاه جان سپرده است
یلدا بغض آفرینش است
یلدا
هجوم وحشی فکری آتشین بر آشیانه چرکین ذهن طاغوت زده کهنسال مردی باچشمانی سربی است
یلدا
چکمه های خیس سربازی متمرد است
یلدا
بستر زخمی
تنی ویران وتب زده است
که خستگی اش را بلندای شب
تحملی نتواند
یلدا
قصه بیقراری
من است
آنگاه
که دیگر
وزیدنت را
یلداهای بیشماریست
زخاطر روفته ام
یلدای ٨٨ کرج
با سلام /دوستان خوبم نوزده آذر تولد وبلاگم بود اما چون در خارج از کشور بودم نتونستم با شما عزیزان باشم /اما دلم با شما بود/شعر سکوت را به همه دوستان وبلاگم که همیشه به من سر میزنند ومرا شرمنده میکنند تقدیم میکنم
با همان چشمهای غمگینت رساندیم به هیچ
به قله ی ترس های همیشگی
به پوچی
با همان لحنی که گرم بود ودلچسب به دلم زخمی زدی
تازه ونو
من روزه سکوت گرفته ام تا شاید با سلام تو افطار کنم
سلام تو هم اگر نباشد ضجه های قلبم عاقبت این روزه را میشکند
چه حق به جانب میتازی دلاور
انکار حقیقت این همه دلیل وبرهان نمیخواهد
از کتاب از صدای من قفس میریزد
نسرین هاشمی فر
قرارمان چنین شد
از ما دو نفر یکی از میان برود
زیر پایم دشتی بود پوشیده از خزه وجگن
دو درخت تو سری خورده وبی قواره که آفتاب رنگ ورویشان را برده بود به هم زل زده بودند
در سوی دیگر تلی از سنگ وزباله بود که بر طاقشان
علفهای هرز روییده بود
مردی گذشت سیگاری له شده
-- مثل آب دهان___
از گوشه لبش آویزان بود
وسگ بزرگ جثه ای را بدنبال میکشید
قرارمان چنین شد
از ما دو نفر یکی از میان برود
هر دومان زندگی را از کف داده بودیم
وحرمان کشیده وغم زده به آنجا رسیدیم
راغب شدیم
که با شلیک یک تیر در فاصله ای همسان
دیگری را خوشبخت کنیم
او گفت:
مرگ بسان مردی ست که عمری به انتظارش نشسته ای
وهمین انتظار نابودت میکند
من گفتم:شکوه مرگ را با اسم عفن مرد آلوده مکن
مشتی بادام زمینی در دهانش ریخت و
گفت:هنوز کهولت
در وجودت نخزیده خرفت شده ای
قرار چنین بود
از ما دو نفر یکی از میان برود
او گفت: اگرمردم تنها سرمایه ام
زمینی ست که زمانی اسبی داشت /باشد برای تو
به او گفتم: من نیز سمفونی موتزارت را عاشقم
بر مزارم بنوازش
بازی شروع شد
شلیک من بر شکم کاجی نشست
(که هنوز شیرابه فرو میچکد)
وتیر او بر صورت بچه زاغی اصابت کرد
همچون آونگی تاب خورد
ودر بینمان فرود آمد
وعده چنین بود
از ما دو نفر یکی از میان برود
-طلبت تا فشنگ تازه ای بخرم-
تیر ماه ٨٨
وقتی که دیدمش
خمیده گردنی داشت گونه ای استخوانی
-----با نگاهی گستاخ----
ولبخندی قیطانی
غروری تبر خورده
با آغوشی همیشه باز
//////
وقتی که دیدمش
دهانم پر از آوازهای ارغوانی بود
وارث قامت آرش بودم
آنگاه که کمان را در بن جان در کشید
جانش وسعت خاکم شد به بلندای جهان
//////
وقتی که دیدمش
باز خورده کبوتری بود با پرهای خاک آلود
من اما آبرویی داشتم
سهی تر از قامت صنوبر
وقتی که دیدمش
پاکی ام نسترنها را به چالش میکشید
وفنجان چشم فالی توی ذهنم داشت
///////
وقتی که رفت
سایه اش کمی بلند تر شده بود
صدای بهاری گرفته بود با نگاهی گلپوش ومخملی
چشمانش ستاره بود
وعمق غصه اش سقوط ستاره بود
ازگوشه چشمش
/////وقتی که رفت
زیستن را به خاطر نداشتم لرزان عصایی بودم /ترسان از کوکوی قمری
وقتی که رفت:
شاهینی بود
---------با چشمهای سوسنی ومنقاری بیدار-------
وقتی که رفت : قفسی بی پنجره داشتم
وقتی که رفت
ناظر همیشگی گور خود شدم که دهان گشوده ونامم را از بر میدانست
////
آمد ورفت
هر شب وروز خاطراتم را پوستی تازه میبندم
زوال خود را مو به مو از بر میکنم
او چیزی جز بسط همان نطفه در زهدان یاد ها نبود
چرا که خاطرم هست
به هنگام رفتن آغوشش باز تر شده بود
از کتاب از صدای من قفس میریزد نسرین هاشمی فر
انتشارات قلم نسرین /مدیر مسئول نسرین هاشمی فر شماره انتشارات
٠٩٣٨٢٠٨٧۶٨١
سپیده که بر خواستی
مشتی اشک به چهره ات بپاش
به درگاه خانه ات بشین
---محیای عشق تن به تن---
حدیث دست وپوکه وفریاد
سپیده که بر خواستی
یادت مانده باشد
که چه اندازه دلم میخواست
به موهایت چنگی بزنم
سپیده که بر خواستی
نمیخواهم بدانم انتفاضه چیست
ورام الله وتلاویو وچچن چه میگذرد
نمی خواهم از خروج متروی تورنادو
از دل ریل صلیبی شانکهای چیزی بشنوم
برای من اخبار
قامت بلند تو بود
که بوی عود میداد
برای من اخبار
لرزش دستان تو بود از دیدن من وطپش قلب من بود از دیدن تو
برای من اخبار
رنگ آبی لباست بود
نازنینم
سپیده که بر خواستی شعر تازه ای برایت سروده ام
سپیده که بر خواستی
به این بیندیش که فاصله من وتو مویرگی بیشتر نبود
آه نازنینم
اگر از هر چه بگذریم میمردم از خندیدنت
شادی کودکانه ای داشتی
همچون شادمانی لوک
در دستگیری برادران دالتون ها
سپیده که بر خواستی
نبض قلاب ایستاده است
ماهی دیگر به طعمه ات نک نمیزند
پاییز ٨٨ نسرین هاشمی فر
اطلاعیه
دوستان عزیز انتشارات قلم نسرین به مدیر مسئولی نسرین هاشمی فر آماده چاپ کتابهای شما ودر خدمت شما عزیزان میباشد
شماره تماس انتشارات :٠٩٣٨٢٠٨٧۶٨١
با سلام/ یک سفر چند روز ه ای خارج از کشور داشتم/ از تمامی دوستان عزیزی که در نبودم توسط کامنتهای عادی وخصوصی جویای حالم وغیبتم بودند صمیمانه تشکر میکنم /خیلی خوشحالم که شما را دارم ونگرانم بودیدشما را میستایم وخوشحالم از داشتن شما /چون تعداد شما عزیزان زیاد بود ببخشید که تشکر را شخصی وتک به تک ننوشتم/ دوستتون دارم.
عزیزکم // برای او که دیگر نمی آید//
(( کبوتران سپیدبه آشیانه/ خونین دوباره بر گشتند))
سد های بیشمار بستند
نه در برابر آب
که در برابر چشمانت
اگر تو خاموشی چه کسی بخواند؟
اگر تو می روی چه کسی بماند ؟
چه خوفناک است این آواز
که از صبر هزار ساله بخواند ؟
شنیدی یا نه این آواز خونین را
کبوتران سپید به آشیانه/ خونین دو باره بر گشتند
عزیزکم دیروز
باران استوایی بیرحم
در تمام کوچه ها رنگ سرخ داشت
بی تو
سیمهای خار دار تنها هم صحبتم هستند
اگر تو نیایی چه کسی بیاید؟
کبوترم / بیا تا با خون سرخ ما موسیقی
مکدر برف
رنگ ارغوانی بگیرد
آیا مرا پاسخی هست؟
گردابی از عقده ها در گلویم مانده ست
مرا سیلاب گریه ای هست؟
دیر گاهی ست به خواب آن مرداب حسرت میخورم
عزیزکم
خواب دیدمت میان زنجیر های آهنین خسته ودرد آلود اسیرشدی
اما یقین بدان
نامت هنوز ورد زبانم است
پاییز ٨٨ استانبول
روز از شب می ترسد
نیام ها شمشیرهای خود را در قمار باخته اند
دستها ودستبند ها از بام تا شام با هم منچ بازی میکنند
وگونه ها
در انتظارنوازش
سوزان بوسه ای
پیر شده اند
وجدان--با سیگاری بر کنج لب --
به پستویی خزیده است
خدا یا حتی اندیشه پرواز هم نمانده است
ومن چشمهایم را بسته ام
تا جدال بی پایان گندم ودندان را دیگر نبینم
ونیک میدانم
آنکس که نگاهش عشق بود
وکوته ترین کلامش ستاره
دیگر نمی آید
ومن بی او کوچه به کوچه چشمانم خیس تر میشود
راستی:
گناهکار چه کسی بود که آسمان چنین از ما فاصله گرفت
نسرین هاشمی فر دبی ٨۵
با توام /تویی که سر نوشتمو دادی به باد
خاطرات اون روزا یادت میاد
تو می گفتی :میسازم یه قصر نقره ای توی یه شهر نور
یه حوضی تو خونه باشه از بلور
تو می گفتی :به فرشته ها می گم تا بریزن
گلای بهشتی رو واسه جشن وسرور
تو بیای وبگذری گل خانومی
به همه نیگاه کنی بایه غرور
/////////
ولی حالا می بینم/همه حرفات هوسه /قصر نقره ایت واسه م یه قفسه
حالا می بینی تو شهر غربتم/می بینی گل خانومی چه بی کسه
گلای بهشتی هم واسم گلای کاغذی
باشه یادت به کسی دیگه از این قولا ندی
نسرین هاشمی فر
سلام کودکی ام/ خاطراتم
سلام کاج خشک گوشه پنج دری
انگار دو قرن است ندیدمت
می بینی تو کاجی وموریانه ها روی تن من خالکوبی کرده اند
اما هنوز دلم خوش است به کوچه های کاهگلی
به راه رفتنهای جاهلی
اگر به دانه عشقی تهمت را دادند
من دل خوشم که آزادم
پرنده قفس تو چرا برایم/وای وای میکنی
مشق کودکی ام گویا تو حرفی داری
جریمه های کودکی دو دست ویک پا بالا
تو چه حرفی داری
آه گلوی آغشته به خون شاه غلام از اتهام حرفی دارد
گریه های گلنساء از مرگ شاه غلام حرفی دارد
ساعت شنی روی رف
ساز دف
گویی حرفی دارند
همه حرف دارند اما قصه همیشه ناتمام است
ودهانها گل گرفته
کودکی ام تو هم حرف داری
نسرین هاشمی فر
مرگ بر اینهمه دردی که زمان داد مرا
مرگ بر حسرت آلوده به درد
مرگ بر اندوه بیهوده عشق
مرگ بر زندگی مرگ آلود
مرگ بر ماهی تشنه به فراوانی آب
مرگ بادا به امیدی که درو پنجره را بست به من
مرگ بر لذت عشق
مرگ بر پروازی /که پر وبال پرنده به آن دل بسته ست
مرگ بر دشواری
مرگ بر کوهی که /برف را با گل خود آرایید
مرگ بر پاکی بر فی که در آن چلچله مرد
مرگ بر چلچله که تیر حرامی را خورد
مرگ بردشمن دوست
مرگ بادا به کمانی که نشانش آهوست
مرگ بر شیرینی
مرگ بر شیرینی که دلش بیستون را می خواست
مرگ بر فرهادی که به عشق شیرین /تیشه در دستش بود
مرگ بر ...........
نسرین هاشمی فر
سالهای گریه
سالهای کوچ
سالهای تب
هنوز اما طغیان های آب ونعره های باد
با ماست
وسالها طول می کشد که بفهمیم
آزادی تنها خم شدن مختصر زانوان است
و لب بر لب مرگ می ساید
///////
شاید گناهکارم کسی چه می داند
از پنجره به دماوند عقیم می نگرم
دماوند زخمی دماوند پیر دماوند خسته
می دانم
هنوز قوت آتشی در دل دماوند خاموش /هست
باور نمی کنی
برق میرود
تاریکی رنگ غریبی دارد
به یاد چشمان غمبارت می افتم
به همین چشمها نگاه کردم
وبا همین نگاه قرار داد دو جانبه را
امضاء کردیم
بس است دیگر نیمه شب است
تا ساعتی دیگر شیپور شامگاه را می زنند
ومن هنوز در انتظار چشمان جادویی توام
فروردین ٨٢ مالزی از کتاب: از صدای من قفس میریزد
پیش از اینکه سوت آغاز نواخته شود
دویدن را آغاز کردم
از همین است که چنین خسته ام
معلمی می گفت:
عشق شمشیر است و دوست داشتن سپر
ما همیشه سپر را بر میداریم
احتمال خفیف برد
بهتر از پاک باخته میز را ترک کردن است
پیش از آنکه سوت آغاز نواخته شود
پریدن را آغاز کردم
زین پس با دست خالی
قمار می کنم
مزیتش اینست که چیزی هم نمی بازم
نسرین هاشمی فر
با اینهمه باخت بازم قمار میکنم
از تمام دوستای نازنینم که در این چند روز منو تنها نذاشتن وهمراهم بودن ودر خواست باز شدن مجدد وبلاگم را داشتند صمیمانه تشکر می کنم/همه تونو دوست دارم
این شعر تقدیم این عزیزان
یادش به خیر
با تو بودن را می گویم
چون نردبانی پیر وسالخورده
کنج ویرانه ای ماتم گرفته ام
پیش از آنکه از قانون شرع ترسی داشته باشم
می خواستمت
به یاد داری یا نه که هر روز بیست پنج رکعت نماز برایت می خواندم
به یاد داری یا نه؟
که چه بچه گانه با تو آب بازی میکردم
جام آب لباست را خیس می کرد
صورتت چنان گل انداخته بود که هیچ امیدی به بازگشت رنگ گندمگونت نبود
به یاد داری یا نه؟
تو می گفتی: من همیشه کنارت نخواهم ماند شاعر
راست میگفتی:
امروز چنان دوری که حتی صدای پایت را هم نمیشنوم
من اما همه چیز را به یاد دارم
زیباییت را شرمت را دستان گرمت را
به یاد دارم که بهار خم میشد
تا گل به زیر پایت بریزد
به یاد دارم که هر صبح درختان به تو سلام نظامی می دادند
وتو هر روز از تمام چلچله ها سان میدیدی
به تو گفتم :
پیش از تو در تاریکخانه ام ستاره ای نمی درخشید
می گفتم:آرزویم شده است
تنها برای ساعتی با تو آزاد باشم
آزاد ورها ببینمت /ببویمت
وتو گفتی:
گربه ای آرزو میکند تا سایه قفس از سر پرنده ای کم شود
دیشب خوابت را دیدم
چون قویی سر کش آبهای آزاد می خرامیدی
سپید یکدست سپید
مثل قویی که میل پرواز دارد
تعبیرش را نمیدانم اما هنوز حجله فرشتگان در نوک زبانم میسوخت که بیدار شدم/تو رفته بودی
شبی است بی ستاره تقدیم به سرنوشت
شره مسموم سیاهی بر روی دلم ماسیده
سیاهی بر سپیده راه نمی دهد
کوله بارم پر است از شکست ها
حقارت ها
سر کوفت ها
سالهای گذشته ام در هم فشرده شده اند
در زمانی که پر بر بدنم رویید پرواز را شروع کردم
و از همان بود که سقوط را آموختم
کاش کلاغها مرخص شوند وبر عر عر پیر زار زار بگریند
تا من سیر تماشا یشان کنم
بی فایده است چیز دیگری به یاد ندارم
نگاه چرک غریبه ها دلهره از مرگ دلهره از او
آیا همه چیز تمام میشود یا زندگی دوزخ دیگری در پیش دارد؟
آه از این آیا
آه از این آیا
کلمه آیا ما را به چنین پرتگاهی کشانید
وهنوز هم دست از سرمان بر نمی دارد
در سرگردانی بزرگ خویش پرسه میزنم
ودر دغدغه ای عظیم تحلیل میروم
در وجود دردمندم
میلی/ هوسی/ عشقی/ حتی آرزویی نمی بینم
مدتهاست از شنیدن نام مرد وعشق تهوع می گیرم
/////
اما من استقامت می کنم
پر نیرو تر
دیوانه تر
راست قامت تر
به سوی سنگرهای کبود وزشت سرنوشت
می تازم
وبرای همیشه کلمه آیا را تف می کنم.
نسرین هاشمی فر
///(١)
سربازان بی دست وپا
بی رخ بی وزیر
مات بی عدالتی قادر
////(٢)
چشم بسته
لرزش زانو
سقوط چهارپایه چوبی
حکم سحر گاه
سهمت بی عدالتی قادر
///(٣)
دست آخر
بیدل
تشویش واضطراب
بی بی پیک
باز هم بازنده شدیم
تکرار بی لیاقتی قادر
چه کسی بر تابوتمان قدم زد
وغرفه
غرفه
مغزمان را شستشو داد
ما محکومان ابدی سرزمین
با شمشیری در نیام لبخند زدیم
وبا کمندی بر پاهایمان
در هر خاکریز بیتی به یادگار نوشتیم
ونالیدیم که چرا آسمان آنقدر بلند است؟
تا فریادمان به جایی نرسد
//////
اما من از جهان چه می خواهم؟
هنگام که هنوز
دستانت سوی من باز است
ونمی دانم
در کجای جهان
سر انجام روزی
از ترک دوچرخه ات
پایین خواهم آمد
ومن از جهان چه خواهم ؟
هنگام که تو چون
--- نارنجکی تشنه انفجار ---وسوسه انگیزی
میدانم
عبورت از کنار من
قصیده ها ساخته است
که هنوز چون ساعتی نقره ای
بر ساعدم بسته مانده ای
قهرمانهایمان در میدان رزم تنهایمان گذاشتند وگریختند
تا همچنان قهرمان باشند
وما خود را کشان کشان به گوشه فراموشخانه ها کشاندیم
اینک همان قهرمانان پرهیز کار
فریاد می زنند"
پس چه شد ؟
آنهمه ایمان
آنهمه اراده
آنهمه امید
ای نفرین بر ایمان
نفرین بر اراده
نفرین بر امید
قهرمانان پوچ ما
ما برای کشتن این القاب خاک آلود
چنین خود را به لجن زار کشاندیم
ما شرف قهرمانی خود را مدتهاست
قی کرده ایم
شما نه شیر بیشه های نبرد که
کفتار پلید گورستان هوسهایتان بودید
بدرود قهرمانان
بدرود
نسرین هاشمی فر
نه قصه ای شروع شد
نه ما جرایی تمام
نه تابوتی بر روی شانه اش گذاشت
نه بر سر زوجی نقل پاشید
هیچ اتفاقی نیفتاد
فقط وفقط زنی برای یافتن عشقش مرد
زمستان نفس بریده با قندیل های یخ بسته عشق آمد وزنی را برد
برف می بارد سگ می نالد
گرگ عاشق پیری زوزه سرد می کشد
وجسد زنی که از سرمای عشق به ستوه آمده بود به خود کفن می پیچد
زنی که دیگر توان مبارزه با هجوم بادهای پر سوز وحشی عشقی زمستانی را نداشت
سر انجام در سرمای روحش مرد
همه تلاشها بی نتیجه بود
عشقهایش افسانه هایش
وآرزوهایش نیمه تمام ماند
آن زن رفت
با تمام مبارزه ای که کرد
خسته وشکست خورده
وکنون حتی شبح آن زن هم از نظر پنهان است
نه دیگر خاطره ای از او ماند
نه شعری نه یادگاری
هیچ اتفاقی نیفتاد نه حقه ای شروع شد نه ماجرایی تمام
همین
تنها وتنها زنی برای قلب یخ زده اش مرد
از کتاب از صدای من قفس میریزد به قلم:نسرین هاشمی فر
بچه های حلبچه /بچه های جنگ/بچه های بمبهای شیمیایی/
دلم باز هم بهانه گلخنده هایتان را می گیرد.
رفتن شما سالکی از زخم بر چهره خونین زمان گذاشت.
شما قربانی نعره های بی عدالتی مردان مستی که ارضاع خود را با مکیدن اجسادسوخته وبمبهای شیمیایی می دانستند شدید.
کودکی انگشت به دهان ومات ومبهوت از پیشامد زمانه/ در آغوش مادر ی که سینه درد آلودش در دهان کودک بود جان می دهند.چه آغوش درد آلودی .بخواب کودکم که آخرین قطره شیر با جراحت وخونت یکی خواهد شد.
گورهای دسته جمعی مبارکتان باد / ای غنچه های نو رسیده حلبچه///دخترانی عاشق که نامه هایی عطر آگین در سینه بند کوچک خود را به رازی ابدی سپردند /
مردانی که نفیر فریادشان حلبچه را چاک زد/
راستی بگویید
آبشار گیسوان زنان سیاهپوش حلبچه را که آذین می کند؟
و نرمک گوششان را چه کسی گوشواره /
آه"لعنت بر بی عدالتی هوسبازان.
بگویید چگونه میشود اقیانوسی را در گوری جا داد؟
دختران کرکوک بیایید برای پسران حلبچه حجله ببندید که هنوز در انتظار شب زفافند.
بیایید مردان هوسباز مست ببینید فاصله شما وحلبچه چند جنازه بر زمین افتاده .چند پرنده سوخته /چه مقدار از این سرزمین سهم تو بود /وچه مقدار سهم کودکان شیمیایی حلبچه. نفرین بر شما وبی عدالتی تان.
تقدیم به شهدای عزیز حلبچه سردشت داغدارشما:نسرین هاشمی فر
چند روزی می شه که حالم خوب نیست.از همه چی حالم به هم میخوره.حالت عجیبی دارم.با لاخره با آزمایشی که انجام دادم می دونم که دوباره حامله ام.برگه آزمایش رو مچاله میکنم میزارم ته کیفم .ناراحت وعصبی بغض آلود به طرف خونه میام .تصمیم می گیرم هر طور شده از شرش خلاص شم .آخه توی این بدبختی با یه مرد معتاد بچه برای چه بدبختی می خوام.هنوز ١٨ سالمه یه بچه ٣ ساله دارم که همیشه شاهد دعوی وبدبختیامونه این یکی رو چه کار کنم.به خونه میرسم.رنگم زرد کهربایی شده حمید به محض دیدنم می گه تو چرا این شکلی شدی من خمارم تو چی ؟.چته زن؟وبعد غرولند کنون می گه اینم از بدبختی ماس دیگه خانوم تحویل نمی گیره بخشکی شانس.من با تنفر بهش نگاه می کنم ومیگم می خواستی چه کار کنم / تو زندگی برام گذاشتی؟ تازه طلبکارم هستی؟ .با الاخره مجبور میشم بهش بگم که چه خاکی تو سرم شده.بدون اینکه ناراحت بشه میگه خوب باشه دوتایی شونو با هم بزرگ کن من که نمی زارم تو بری سر کار خونه داری وبچه داری وسلام.می گم کور خوندی نه اینکه به قولت کردم و درس نیمه کارمو نخوندم .دیدی که بدون اینکه آب از آب تکون بخوره مثل همه همکلاسیام درسمو تموم کردم .سر کارم میرم / آخه خیلی به فکر زن وبچه بودی .نگاهی به سر تاپام میندازه ومیگه والا روتو برم نونت نیس آبت نیس چی کم گذاشتم واست .میگم آخه روت میشه توچشم من واین بچه رو نگاه کنی ؟تو زندگیمونو داری میریزی رو زرورق و می گی نونت نیس آبت نیس/ نه فکر آبرویی ونه شرف داری بری ترک کنی .//////////
افشین عزیزم با صدای ما بیدار میشه دستای کوجولوشو به چشمش میماله .من اونو میبوسم افشین تنها وبی کسم /امید زندگیم/که همپای من مسیر تلخ زندگی رو طی میکنه .فکری به خاطرم میرسه هر طور شده باید از بین ببرمش .میرم کپسول گاز رو از سر حیاط تا ته حیاط ده بار میبرم وبرمی گردونم .عرق سرد به تنم میشینه نفسم تنگی میکنه کمی آب میخورم دوباره شروع میکنم. لرز عجیبی تنم را گرفته .حمید متوجه میشه داد میزنه بی رحم/ قاتل/ اینکارا چیه میکنی ؟بگو نمی خوام زندگی کنم بگو دیگه .بگو زیر سرم بلند شده .میرم گوشه حیاط شروع میکنم به گریه افشین میاد کنارم میشینه / حمید میگه بیا اینور بشین پسرم اگه براش بشه تو رو هم میکشه به سرش زده دیگه .بعد از جا بلند میشه طبق معمول شمع وقاشق وموادش رو میاره وداد میزنه پس این کش لامصب کجاس؟.میخوام برم عالم خودم تا این روزا رو نبینم .جلو چشمم داره بچه مو میکشه.
میدوم در دهانشو میگیرم میگم /آبروریزی نکن نامرد بسه .هرچی میگردم کش رو پیدا نمیکنم با الاخره یه لنگه جوراب بهش میدم تا دیگه صداشو ببره . قاشق را از مواد پر میکنه روش آب میریزه بعد با شمع آماده میکنه و سرنگ را پر می کنه .میرم بیرون سطل سطل آب حوض رو میکشم شاید از شر بچه خلاص بشم. ماهیها بد جوری نگام میکنن مثل اینکه اونام میدونن هدفم چیه . ده دقیقه ای بیرونم از صدای کفر ونا سزا گویی حمید میدوم میام تو اتاق کش را بسته اما سرنگ دیگه زرد نیست از بسکه نتونسته رگش رو پیدا کنه سرنگ خون خالی شده .کفر میکنه /لامصبا بی دینا/ معلوم نیس که با کیه فحش میده .افشین رو ی چشماشو گرفته ومیلرزه .من داد میزنم بی غیرت تو که رگ نداری مگه معتاد با رگم هست برو خودتو بکش ما هم خلاص کن .برپدرت لعنت برای ارثی که واسه تو گذاشت که همش شد نذر دم ودستگاه موادت..افشین گریه میکنه میترسه بغلش میکنم.با دست روچشمشو گرفته اما از لای انگشتای قشنگش داره میبینه..با لاخره موفق میشه وتزریق تموم میشه . کش رو باز میکنه میگه آخ راحت شدم .به حدی خوشحاله که سر از پا نمیشناسه.میخنده .میگم بخند بدبخت آخه قله اورست رو فتح کردی .میگه اگه بدونی چه عالمی داره اینو نمیگی.خون از دستش سرازیر شده آفشین میدوه براش پنبه میاره.وبا زبون بچه گونه ونرمی میگه دیدی برات پنبه آوردم برا م آدم اهنی میخری بابا؟. حمید میگه آره جون بابا حالا که خودم آدم آهنیم اگه نبودم اجازه نمیدادم هرکی هر کاری دلش میخواد بکنه .میگم و ای که چه پر رویی تا بود هرویین میکشیدی بعدشم یه دوره فشرده دیدی وحالا تزریق می کنی .در حال دعوا هستیم که احساس میکنم پام داغ شده افشین جیغ میکشه متوجه میشم که حمید از بدنش خون میکشه وبه طرف من میریزه جنون عجیبی گرفته دیوارغرق خون شده لباس صورتی من وبلوز لیمویی افشین همه خونالود شده .میلرزم ومیگم خدا ازت نگذره مرد این بود قولی که به پدرم دادی .با زور وبدبختی سر سفره عقدت نشستم که اینجوری زجرم بدی؟ هرچی میگم جواب نمیده متوجه میشم که سرشو گذاشته رو دیوار وخوابیده.لباس افشینو عوض میکنم.دست وصورتشو میشورم نوازشش میکنم .افشین دست کوچولوشو دور گردنم میندازه ومیگه صدات نیاد مامانی جونم/ بابا بیدار میشه بازم خون میریزه رو لباسامون. .اونوبه سینه ام میفشارم ومیبوسم ومیگم باشه عزیزدلم .شب سختی رو سپری میکنیم صبح زود حمید میره بیرون تا دوباره موادتهیه کنه/ چند دقیقه ای نیست که رفته بچه همسایه میدوه ومیگه رویا خانم مامورا آقا حمید رو گرفتن .نفس راحتی میکشم ومیگم خدا رو شکر که چند ماهی راحتیم.
این را تقدیم میکنم اول به خودم بعد به تمام زنهایی که مردانه مسیر سخت زندگی را پیمودند.
از کتاب: داستانهای کوتاه واقعی /شب بی سحر به قلم :نسزین هاشمی فر
چند ساله که هفتم تیر برای تولدم ایران نیستم .امسال چون حال وهوای دلم خوب نبود اصلا به روی خودم نیاوردم که تولدمه وایران موندم / بچه ها (مهرداد.آرش ) . امروز دوتاییشون رفته بودن .بیرون ووقتی برگشتن دیدم یه کیک بزرگ رو که تصویر یه هفت تیر روش کشیده شده همراهشونه از قبل برنامه ریزی کرده بودن .روی لوله هفت تیر چند شمع گذاشته بودن به محض دیدن این منظره خوشحال شدم .اما گفتم کاش این هفت تیره رو نمی زاشتید روش .آخه من چطور آتیش شمعها رو روی هفت تیر بزنم .من باخشونت /آتیش بازی /جنگ با اسلحه وآدم کشی ... موافق نیستم .یاد تولد ۶ سالگیم افتادم که بابا ازم پرسید دختر گلم واسه تولدت چی دوست داری بگیرم گفتم هر چی بگم می گیری؟ گفت آره .حتی ستاره آسمونو بخوای واست میارم .منم با دستای کوچیکم دستشو گرفتم بردم پشت پنجره وگفتم ///من اون ستاره گندهه رو می خوام .بابا گفت اون مال تو باشه اما یه شرط داره واونم اینه که اگه ستاره خودتو دوست داری فکر این نباشی ستاره دیگرونو زیر پات بزاری .یادت باشه آدما همه حق زندگی دارن وهر کدوم ستاره هاشونو دوس دارن.با زور گویی نمیشه ستاره هارو انداخت وله کرد.من به بابام قول دادم . حالا هرشب میرم ستاره مو می بینم هنوز هستش اما خیلی از ستاره ها دیگه نیستن .اونا رو انداختن تا باهاشون نردبونی بسازن وبالا برن وبعدشم آسمونو صاحب شن. آره رسم طبیعت امروزه .
از دوستای عزیزی که پیشاپیش تولدم رو تبریک گفتن ممنونم.از دوتا دسته گلم مهرداد /آرش هم که تمام زندگی رو همدوش وهمسنگرم بودن ممنونم.این دو عزیز پایان نامه ارشدشون رو به من تقدیم کردن .باز هم سپاسگزارم.

/////////////////////////////////////////////
آری مثل یک گوزنم
چالاک بر صخره می چرم
نیرنگ یونجه را می شناسم
فربه می میرم
آخور را می شناسم
اما چاقو را نمیشناسم
//////////////////////////////////
برای پرستوی مهاجرم
← صفحه بعد